بین من و شعر
به اندازه ی یک اعتراف
فاصله است
به اندازه ی یک قطره اشک
که بر دامنش
بریزم
آیا شعر مرا
خواهد بخشید ؟
دختری با شلوار آبی
سوتین صورتی
شعرهای خاکستری می خواند
و برای رویای سپیدش
با یک لبخند بنفش
اشک های زرد می ریزد
را در یک بازار خرید بگذراند .تازه می فهمم زنان چرا اینقدر میل به خرید دارند .
خرید در خودش نیاز را پنهان دارد .شما به چیزی نیاز دارید و برای رفع نیازتان
به دنبال ان می روید تا ان را بخرید .نیاز از جنس زندگی است .
چرا که در نیاز داشتن ، امید به ادامه دادن است .شخص روزهای آتی را برای
خودش با جنس خریده شده در پس زمینه ی ذهنش تخیل می کند و
جایگاه مصرف کالا را در آینده اش مشخص می کند .یک جورهایی خرید به
زندگی شخص معنا می دهد و خلاهای ذهنی او را می پوشاند .
حال این سوال پیش می آید که چرا میزان مصرف گرایی در کشور ما بسیار زیاد
شده است .لباس هایی که خریده می شوند و هیچ وقت پوشیده نمی شوند
.کالاهایی که صرفا خریده می شوند و مصرف نمی شوند .خرید در اصل باید
برای بر طرف کردن نیاز باشد ، اما خرید هایی که در ان ها مصرف کالا حذف
می شود و یا از کالا خیلی کم مصرف می شود ، یک جورهایی خود عمل خرید
مهم می شود .یعنی عمل خرید کردن به جای وسیله به هدف تبدیل می شود
.فرد برای برطرف کردن نیازش خرید نمی کند ، بلکه دقیقا نیاز به خود عمل خرید
کردن دارد .حالا چرا این موضوع بین زنان بیشتر است ؟؟
شاید علتش این است که در زنان احساس خلا بیشتری وجود دارد .حالا چرا
در زنان احساس خلاء بیشتری وجود دارد ؟ بی خیال بابا جان .مگر ما مفتش
هستیم ؟ یا محقق ؟ اصلا قرار نبود بحث فمنیستی شود ، خودش آمد و آمد
تا به این جا رسید . ذهن است دیگر .مثل بچه های بازیگوش می دود و دور
می شود و آدم مجبور است به دنبالش برود .
.می خواستم بگویم خرید کردم و این موضوع حس خوبی به من داد .یک آقایی
در بازار تنبک می زد و در ازدحام مردم شعر های بند تونبانی قدیمی می خواند
و آدم را یاد فیلم فارسی های سیاه و سفید می انداخت .
یک آقای به نام آقای سوت زن که روزنامه ای با عکس چاپ شده ی
خودش در دستش بود ، با سوت آهنگ های در خواستی می زد و لیست اهنگ
هایی را که بلد بود با سوت بزند به گردنش اویخته بود .
انقدر با حس و غمگین بود که آدم را حسابی غمگین می کرد .هنر این مردان
فقیر در پیاده روهای شلوغ ، زیر قدم های خشن نظام سرمایه داری لگد مال
می شد .چند تا از این منگول های سندرم دان هم دیدم که نمی دانم به چه
دلیلی مدام چهره هایشان در ذهنم تکرار می شود .
خلاصه یک چیزی داریم به نام خرید درمانی که گهگاهی با فاصله های زمانی
زیاد ، در بهبود حال شما می تواند موثر باشد .
من پروردگارم
کلمه می آفرینماز عدم
از اعماق پوچی ام
باران
با پاییز و ما قهر کرده است
دیگر بوی هم آغوشی اش با آجر ها
مستش نمی کند
جایی همین حوالی
نشسته است
و اشک هایش را
قطره قطره
در خودش دوره می کند
باران از آسمان می آید
و با قانون های زمینی آشنا نیست
کسی باید داوطلب شود
و به او بگوید
در زمین
هیچ حسی
جاودان
نیست .
می گوید از خجالت سرخ شد .حسودی ام می شود .خیلی وقت است که
هیجان شدیدی را در قلبم حس نکرده ام .همه چیز مایل به متوسط است .
به خودم می گویم شاید یک دفاع روانی باشد .فردی که تا بینهایت شاد می شود ،
می تواند تا بی نهایت نیز غمگین شود .اما وقتی در شادی به متوسط میل کنی ،
در غم هم به متوسط میل می کنی .اما این کار ها را از روی اراده انجام نمی دهی
.مکانیسم اتوماتیک روانی است .گاهی فقط می توانی از خودت بپرسی چرا
این جوری هستی ؟ و خودت را واکاوی کنیسکون ویران کننده است .هیچ چیز مانند سکون فکری آدم را از پا نمی اندازد
.آدم گاهی حتی اگر هیچ میلی ندارد ، باید بخواند و یا فیلم ببیند .خودش را با
زور وارد یک فضای فکری جدید کند .سکون ویران کننده است .حتی اگر با
توجیه باشد .
را ادامه دهد و قربانی بودن بخشی از هویت او شده است .گاهی ، خود آدم ،
ظلمی که در گذشته در حقش شده است را ادامه می دهد.مانع بیرونی در
دراز مدت ، یک جورهایی تبدیل به یک مانع درونی می شود و هنگامی که مانع
بیرونی از بین می رود ، شخص مانع بازدارنده را در درون خودش حس می کند .
اگر کسی از اکثر آدم ها بدش بیاید ، یا حداقل در حالت خوش بینانه
خوشش نیاد ، آدم پستی است ؟
گاهی آدم حالش خوب نیست و خودش نمی داند چه اش شده است
.جلوی یک دوست می نشیند و حس می کند دوستش می تواند درکش
کند ، حرف هایی می زند که خودش هم می ماند .این حرف ها قبل از این
که دوستش را ببیند کجا بوده اند ؟ چرا به تنهایی قادر به کشفشان نبوده
است .انگار که جایی درون آدم پنهان شده است و دوست آدم آن ها را
کشف می کند .دوست چیز خوبی است .دوست فهیم چیز خوب تری است .
غرور آدم نمی گذارد آدم به عمق خستگی اش اعتراف کند .
از خودم می پرسم اگر اعتراف کنم شجاع ترم ؟ یا اگر تحمل کنم؟
به دوستم می گویم که من از عمق نیهیلیسمی که در ان گرفتار شده ام ،
وحشت دارم .دوستم می گوید فرهیخته شده ام .این حرفش مانند روزنه ی
نوری در تاریکی می ماند .می گویم این پوچی از نوع منفی است .یک شک
منفی که آدم را وادار می کند در جا بزند . می گوید این به خاطر فرهنگ شیعه
است . یک جور پوچ گرایی منفی . ان که نیچه می گوید سازنده است .یک پوچ
گرایی که باعث ساختن می شود .می گوید آدم از میل به مرگ و میل به زندگی
تشکیل شده است .حالا میل به مرگ تو زیاد تر شده است .
می گویم .عجب ! به خاطر این است که از هر چه بوی زندگی دارد می گریزم ؟
حرف هایش مانند پیدا کردن یک شومینه در قطب شمال است .
همین که این ها را برایش می گویم از غلظت پوچی ام کم می شود.دیگر این
حس نابود کننده فقط متعلق به خودم نیست .همین که تا جایی برسد که به
گفتار تبدیل شود ، و یا بغضش به گریه ،راه تنفس فکر آدم باز می شود .
گاهی آدم حس غم عمیقی دارد .مثل غم از دست دادن عزیزی .این غم گاهی
از مرگ یک خوش بینی و یا ساده لوحی آدم ناشی می شود .مرگ یک عقیده
بسیار سنگین برای آدم تمام می شود .وقتی آدم ایمانش به چیزی را از دست
می دهد ، یک جورهایی داغ دیده است .داغ ایمان مرده اش را .گاهی از مرگ
عقیده اش ، دچار شک می شود و اصلا حتی گریه نمی کند .مثل این داغ دیده
های دچار بهت ، مدت ها در بهت می ماند و کلمه ها از او می گریزند .
عقیده ی مرده ، در ذهنش بوی مردار می گیرد و باعث مسمومیت ذهنی
می شود .فکرت هر عقیده ی دیگری را بالا می اورد .و مدام از خودش می پرسد
از این به بعد چگونه می تواند بدون عقیده ی اصلی اش به زندگی ادامه دهد ؟
وقتی درستی عقیده اش را تجربه باطل اعلام کرده است .چگونه مرگ آن را بپذیرد
با دوستم صحبت می کنم .بعدش تنهایی به تئاتر می روم .هنر شفا دهنده ،
همیشه با آغوش باز از من استقبال می کند .در هر شرایطی آنقدر تنگ در
آغوشم می کشد ، تا لبخند آرامی به لبم بیاورد .در تئاتر چند تا از شعر های
مورد علاقه ام خوانده می شود و من با بازیگر زیر لب زمزمه می کنم .و این
موضوع کوچک خیلی خوشحالم می کند .آیا روزی هست که عقیده ام را به
شفا دهنده بودن هنر از دست بدهم ؟؟؟
کی می دونه چی پیش می یاد ؟
آره ، کی می دونه چی پیش می یاد ؟
واقعا ! کی می دونه چی پیش می یاد ؟؟؟؟
" انسان گرگ انسان است " و هنگامی که این گرگ انسان با موسیقی
ارتباط عمیقی بر قرار می کند ، گرگ انسانی می شود که دندان های تیزش
را برای گاز گرفتن و ناخن های بلندش را برای زخمی کردن دیگران از دست
می دهد .
قطار سر می خورد در آغوش ریل و صدای نوستالژیکش لبخند محوی به
لب های بیابان می نشاند .غمگینم. پنجره همیشه به رنگ امید است .
و فرقی نمی کند این پنجره به چه شکل و در کجا باشد .حتی یک پنجره ی
بسیار کثیف در یک قطار ارزان قیمت می تواند دنیای سیاه ذهنی آدم را
خاکستری و گاهی خاکستری مایل به سفید کند .
کنار پنجره می نشینم و به وسعت بیرون خیره .انگار دارم از جهان سان
می بینم .قطار از کنار مزارع رد می شود .نا خود اگاه برای زنی در یک مزرعه
دست تکان می دهم .زن در جوابم دست تکان می دهد .یک ارتباط بسیار
کوتاه بین من و او بر قرار می شود .هر دو از وجود دیگری با خبر می شویم
و من از دید او و او از دید من با حرکت سریع قطار پنهان می شویم .
لبخندی بر لبانم می نشیند .به این فکر می کنم که ارتباط بین آدم ها چقدر
میتواند شفا دهنده باشد .حتی گاهی به اندازه ی یک دست تکان دادن .
دست تکان دادن همراه حرکت کردن ، حس قهرمان ها را به آدم می دهد.
انگار که آدم کار بزرگی کرده است و حالا به دیدارش آمده اند .مثل آدم های
بزرگ توی فیلم ها .یه واژه ی قهرمان فکر می کنم و به این جمله که" در دنیای
مدرن دیگر قهرمان وجود ندارد و یک جور قهرمان زدایی است" .اما همین
ادا در آوردنش هم خوب است .
قطار به مزرعه های هندوانه می رسد .یک فضای وسیع پر از هندوانه های
نزدیک به هم روی زمین .از این منظره خوشم می آید .تا حالا یک مزرعه ی
هندوانه ندیده بودم .و اصلا به این فکر نکرده بودم که هندوانه ها قبل از اینکه
در یخچال خانه باشند ، کجا بوده اند و خانه شان چطوری بوده است ؟
همیشه چیز های جدیدی در دنیا هست که ادم اصلا به ان ها فکر نکرده باشد
و این موضوع دنیا را برای بودن قابل تحمل تر می کند .چیزی مثل خانه ی
هندوانه ها و کشف ان مرا به اندازه ی دیدن خانه ی معلم کلاس دوم
ابتدایی ام هیجان زده کرد .و این موضوع که من ادرس خانه ی او را می دانم
و بچه ها از ان چیزی نمی دانند ، مانند یک راز بزرگ در ان زمان مرا خوشنود
می کرد .
در میان سبزی مزرعه ، تکه های قرمزی به چشم می خورد .کلاغ ها سهم
خود را گویا برداشته اند و متر سک مزرعه در حالی که دست هایش را به دو
طرف دراز کرده ، آیا از این رنگ احساس شرمندگی می کند ؟ و وجودش را
بیهوده می پندارد ؟ مترسک در ذات خود موجود زیبا و دوست داشتنی هست ،
آدم ها او را مجبور می کنند با پرنده ها دشمنی کند و ان ها را بترساند .
وگرنه موجودی که با دست های بازش مدام اسمان را به آغوش خود
فرا می خواند و در بیکرانگی مزرعه مدام ایستاده است ، چطور می تواند در
دل پوشالی اش ، بد جنسی داشته باشد ؟
کلاه حصیری مترسک در باد تکان می خورد و من زیر لب زمزمه می کنم :
نامه ی مترسکی را
باد می رساند
به مترسک دیگر ؟
کنار ریل ، جاده ای خاکی کشیده شده است .در جاده پسری با شلوار
خمره ای روی موتورش برایم دست تکان می دهد و می خندد .برایش
دست تکان می دهم . خانم صندلی روبرویی با چشمانی که از میان
پوشیه اش پیداست چپ چپ به من و پسر موتوری نگاه می کند .اما ما باز
دست تکان می دهیم و او نمی تواند با عقیده اش از شادی کودکانه ی
ما بکاهد .
او سرعتش را زیاد می کند و دنبال قطار می اید و همچنان دست تکان
می دهد ، چیزی هم می گوید که نمی فهمم.اما بعد از چند دقیقه از قطار
جا می ماند .آخر با این موتورهای مدل پایین که نمی شود با دختر های
سوار قطار ،زیاد دست تکان داد .باید پول هایش را جمع کند و موتور مدل
بالاتری بخرد تا اینقدر زود از قطار جا نماند .پسر شلوار خمره ای در باد
محو می شود .
قطار می رود و حس رفتن خوب است .مهم نیست آدم به کجا می خواهد
برسد .مقصد، هدف نیست .عمل رفتن ، در ذات خودش هدف محسوب
می شود .
یک حس رهایی به ادم می دهد .وقتی آدم نمی رود ، مثل این است که آدم
نشسته است ، و جهان در حال تکاپو و رفتن است و در سکون غمی نهفته
است .سفر مانند این است که جهان نشسته است و آدم در سفر از دنیا سان
می بیند .
چندین گل آفتابگردان که سرشان خمیده رو به پایین است ، به صورت پراکنده
در بیابان پخش شده اند .چه کسی در این بیابان آن ها را کاشته است ؟ شاید
این ها فرزند باد هستند و در هم آغوشی باد و زمین به دنیا آمده اند .
سرشان چرا اینقدر خمیده به پایین است .با ان ها احساس همذات پنداری
شدیدی می کنم .به خودم می گویم ، اگر گل آفتاب گردان بودم ، شاید این
حالت را داشتم .چرا با نور بیگانه اند و سر به آسمان ندارند و در ذهنم کلمه ها
می گویند :
آفتابگردان
بگردان
سرت را
گرداگرد آفتاب
شاید از بی وفایی باد گله دارند و یا مازوخیست هستند و عاشق سایه
شده اند .چه فیگور آشنایی به خود گرفته اند .از خودم می پرسم :
آفتابگردان های سر به زیر
از چه شرمسارند ؟
که نگاه شان را می دزدند
از خورشید ؟
هوا آرام آرام ، تاریک می شود و شب آرام آرام پنجره ی مرا ، از من می گیرد و
بیرون را سیاهی وسکوت فرا می گیرد .
زنی با صدای بلند
در ذهنم
آوازهای غمگین فرانسوی می خواند
او را می فهمم
و نمی فهمم
تنها به اندازه ی یک لبخند هگل
بین ما
فاصله است .
کلماتم
زنا کارند
پس ار هم آعوسی های طولانی
با نا امیدی
همسر او سدند
بعد ها
با عسق حوابیدند
و گاهی
همبستر
بی تفاوتی سدند
با تمسحر
کلماتم را
سنگسار کردند
و نقطه ها یسان را
با سنگ ها زدند
و ریختند
کلمات زخمی ام
به آعوس ناامیدی
لنگان
لنگان
فواره های پارک
با اواز می پرسند :
پری دریایی
در مرداب سبز رنگ
خواهد پرید ؟
یا در آغوش سفید سنگ های مرمر
در قالب مجسمه ای
خواهد خفت ؟
مردان رهگذر
با بی تفاوتی
شانه بالا می اندازند .
ما ترسوهایی هستیم ، که در مقابل ترسو تر از خودمان ، شجاع می شویم
و اين منم ؟
زني تنها ؟
در آستانه ي فصلي سرد؟
در ابتداي درک هستي آلوده ي زمين ؟
و يأس ساده و غمناک اسمان ؟
و ناتواني اين دستهاي سيماني؟
زمان گذشت ؟
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت؟
ساعت چهار بار نواخت ؟
امروز روز اول دي ماه است ؟
من راز فصلها را مي دانم ؟
و حرف لحظه ها را مي فهمم ؟
نجات دهنده در گور خفته است؟؟
و خاک ، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش؟
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت ؟
در کوچه باد مي آيد ؟
در کوچه باد مي آيد؟
ماه با من
قهر است
من با تو
تو با باد
باد با تمام برگ های ساکن و زرد
برگ های ساکن و زرد
با پاییز
و پاییز
که قهر در توانش نیست
لبخند می زد
به دنیا
به ماه
ماه به من
لبخند می زند
من به تو
تو به باد
باد به تمام برگ های ساکن و زرد ،و برگ های ساکن و زرد
به پاییز
می بینی
دارد برف می بارد
در قلب تو
بیا یک آدم برفی بسازیم
بر فراز تپه ی احساست
در قلبت
با کلمه های امید بخش
کلاهی گرم برای سرش
با بوسه هایم
قرمزی رژ مارک بورژوا
با ماندگاری ۲۴ ساعت
بر لب هایش ...
رفتن !
این کلمه
چه در خودش پنهان کرده
که در هنگامی که گفته می شود
منفجر می شود
و درد از ان
به بیرون
پرتاب
دستانت را
اینقدر محکم
جلوی دهان زندگیت نگیر
بگذار
بخواند
آوازش را
غمگین
غمگین
در آغوش باد
هنجار ها ی جاری
چقدر کس شعر می گویند
هنجار های جاری
چقدر ماهرانه و جدی
کس شعر می گویند
با ادای احترام و ایمان به کلمه
بیمه می شوی
تا
آخر عمرت
در برابر غم ها
با تضمین شفا دهندگی
خواندن
و نوشتن
شاعر آبستن کلمه می شود
در تجاوز غم
و در گوشه ای خلوت
با گریه های بی صدا
شعرش را
می زاید .
دست شعر را رها کرده ام
شعر
دست مرا
رها نمی کند .
سکوت
تفاهم عمیقی است
از دید روانکاوی ، خواب ها از خود آدم بیدارترند .فرد در خواب شناختی از خودش بدست می اورد که بیداری از دست یابی به آن ناتوان است .با خواندن مطالب روانکاوی در مورد رویاها می توان خود را بیشتر شناخت و کمی قسمت ناخوداگاه و عمق تاریک برای انسان روشن می شود .
این روزها خواب های عجیبی می بینم .خواب های ماجرایی .احساسی .داستانی .و بعد از بیدار شدن تمام جزئیات ان حتی حس هایش را به خاطر می آورم .
خواب دیده ام در یک آمفی تئاتر در طبقه ی چهارم نشسته ام .ناگهان ساختمان از پی اش فرو می ریزد .و چهار طبقه به سمت طبقه ی اول پایین می آید .خیلی وحشتناک و عجیب بود .حس فرو ریختن را تجربه کردم .این که زیر پای ادم یکهو خالی می شود .و آدم سقوط را احساس می کند .حسی که شاید در بیداری نتوان درک کرد .و شاید روان آدم باشد که فرو ریختن را تجربه می کند .تجربه کردن در ذات خود ارزش مند است .مثل این می ماند که جاهای ناشناخته ی دنیا را نشانت می دهند .با این که خواب وحشتناک و کابوس واری بود ، آن را دوست داشتم
یک خواب عجیب دیگر که دیده ام این بود که دعوت به همکاری در یک ارکستر شدم .به من نگفته بودند که دقیقا نقشم چیست .به ارکستر رفتم و به روی سن دعوتم کردند .از خواننده پرسیدم که وظیفه ی من چیست ؟ گفت باید باید رهبری کنم و با حرکت های دست نوازنده ها را هماهنگ کنم .5 دقیقه به اجرا مانده بود .من به او گفتم این کار را بلد نیستم .خیلی تعجب کرد .گفت از دست چپم نباید استفاده کنم و علامت دو را برای شروع به کار ببرم .گفتم کار خراب می شود .عصبانی شد و گفت پایین بروم . و در جلوی چشمان صد ها نفر خجالت زده از سن پایین امدم و به سمت بیرون رفتم .کمی دور شدم .صدای اواز بلند شد .خواننده با صدای دلنشینی می خواند " بی همگان به سر شود ، بی تو به سر نمی شود .." دوباره به طرف سالن برگشتم و در میان مهمانان نشستم .
به معنی خواب هایم و این که ان ها چه چیزی می خواهند به من بگویند فکر می کنم .فروید می گوید هر کسی فقط خودش می تواند خوابش را تعبیر کند .فکر کردن به قسمت های پیچیده ی ذهن و ناخودآگاه به طرز عجیبی مرا آرام می کند...
به دنیا
با آلت کلمه
و این موضوع
مثل کودکی که چیز بی ادبی دیده باشد
مرا تا حد مرگ
می خنداند .
مرگ هم بدجنس شده است
مثل تو
هی به ادم دهن کجی می کند
همه جایم سالم است
و هیچ امیدی به مرگ نیست
شاید تصادفی و یکدفعه
بیاید
که احتمالش کم است
مثل تو .
شعر های توی روانی
آدم را روانی می کنند
شعر های روانی ات را
حبس کن
و به دهن هایشان
بوسه ی سکوت بزن
از آن هایی که مرد ها
برای ساکت کردن گریه های ناز دار زن ها شان
بر لب هایشان می زنند
شعر های توی روانی
آدم را روانی می کند