تبليغاتX
وهم سبز
این که در این دنیا هر چیزی می تواند از  درون چیزی کاملا متضاد بیرون بیاید

 جالب است. مثل بی احساسی از احساس .مثلا کسی که خیلی

احساساتی است و خیلی اذیت می شود ٬ ناگهان در اثر یک عمل دفاعی

احساساتش کنترل می شود .

این که آدم عبرت می گیرد  همیشه هم٬ خوب نیست .

هیچ چیز ٬همیشه٬ خوب یا بد نیست .و این یک جور گیج شدن به وجود می اورد .

می خواستم بگویم گه گیجه به وجود می آورد  ٬ اما نگفتم چون ٬اول این که

 معنی اش را خوب نمی دانستم و دوم این گه گفتنش از زبان یک دختر شاید

 معنی اش را بدتر کند

.خوبی وبدی در متن مشخص می شود .

در خود شرایط .داشتم می گفتم عبرت گرفتن همیشه خوب نیست . ریسک

 کردن را از آدم می گیرد .و حالت بکر فکری یا فکر بکر و  فکربی جهت را از آدم

 می گیرد .یک جور فکر را جهت دار می کند و پیش داوری به آدم تلقین می کند

پس چرا این همه روی تجربه تاکید کرده اند ؟تجربه خوب است در

 صورتی که پذیرش آدم را بالا ببرد و آدم را به حقیقت نزدیک کند .

نه این که یک سری چیز ها در آدم از بین ببرد و از خود تجربه ای منحصر به فرد

 بسازد و تکرار را منع کند .این سیستم دفاعی ذهن انسان گاهی باز دارنده

 است. از این که آدم در دریای زندگی شیرجه بزند جلوگیری می کند . به جایش

انسان را تشنه یا دریا زده در ساحل می نشاند .

این که در این دنیا هر چیزی می تواند از  درون چیزی کاملا متضاد بیرون بیاید

 جالب است مثل در نظر نگرفتن حقوق یک انسان که از درون انسان دوستی

 بیرون می آید .

مثل این که از روی انسان دوستی حقیقتی را به کسی نگوییم و او را از حق

 مسلم هر انسان ٬یعنی دانستن حقیقت محروم کنیم و ممکن است آدم را

دورو  کند این چیزی ضد انسان است  ٬که از انسان دوستی می تواند بیرون

 بیاد .

خلاصه یک جورهایی همه چیز خر در چمن است . 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت توسط زینب |


مانند خوشه ی خرما های کال آویزان در حیاط

که روزهای طولانی

ارغنوایی ملایمش را

به انتظار سیاهی نشسته است

ما نیز

آویزان در حیات مان

به تکامل سیاه

رسیده ایم .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت توسط زینب |

                               

                           "  زرد "

 

شیر آب داغ  به زحمت کمی باز می شود .بیشتر فشار می دهد .جای بر

جستگی های شیر فلزی  کف دستش حک می شود .شیر نیم دور میچرخد.

لیفش را بر می دارد و روی شیر می گذارد . دوباره می چرخاند.ولرمی آب

 برای تابستان خوب می شود .صندلی پلاستیکی را زیر دوش می گذارد و آب را

 در دوش می زند .روی صندلی پلاستیکی می نشیند .

دست به موهایش می زند که تا چند دقیقه پیش با تافتی که بهشان زده بود

 مثل سنگ خشک شده بودند و با اولین قطره های آب٬ نرم روی پیشانی اش

افتاده بودند .کف دستش را گود می کند تا پر آب شود ولبش را می شورد .

این کار را با وسواس چند بار تکرار می کند .

خاطر جمع می شود در حمام ازصدای پای آدم هایی  که در خیابان 

 تعقیبش کند خبری نیست .

از نگاه  دانای کل  و نافذ پیر مرد در قاب عکس روی طاقچه .

قطرات آب را مانند سنگ ریزه های کوچکی حس می کندکه بر سرش

 می ریزند.

صورت و گردن و سینه هایش را با آب و صابون می شوید.بویشان می کند .

این دفعه با شامپو و لیف  می شوید .بویشان می کند ....

کمرش را نمی تواند کاملا لیف بکشد .یاد لیف درازی که دو دسته در دو طرفش

داشت می افتد .لیف دوران دانشجویی اش .روز آخر که داشت ساکش را جمع

 می کرد برود ٬ مادر از صبح نشسته بود وتا عصر بافته بود.

اما مادر نگذاشته بود همراه یک سری چیز های کهنه و خاطره بر انگیز دیگر ٬

به خانه ی شوهر بیاوردش .صورت مادر در پشت بخار های حمام محو دیده

می شدکه لبخند می زد " عزیزم .این چیه می خوای ببری ؟ شگوم نداره .

این لیف بی کسیه ! تو دیگه کسی رو داری که پشتت رو بکشه .لیف بی کسی

 لازم نداری .ببین چی برات بافتم  کوچیک و شیک ٬ مدل ماهیه !

می ترسید از حمام بیرون بیاید .می ترسید بدنش هنوز بو های نا آشنا دهد

.یاد قصه ای در کودکی اش افتاد .دختری که پسری او را بوسیده بود و لب ها و

 گونه های دختر کبود شده بود.دختر در شهرشان بی آبرو شده بود .

فکر کرد این قصه را کجا شنیده ؟.اما یادش نیامد.به سر شانه هایش نگاه کرد

.حس می کرد بدنش کبود شده است .همان طور خیس بلند شد  از حمام

بیرون رفت .جلوی آینه پذیرایی ایستاد و به دقت به بدنش نگاه کرد.

کبودی در کار نبود و جایش زیبایی می دید .خیالش راحت شد .

برگشت ٬ قاب عکس .خیره به چشمان او زل زده بود .نگاهش را از پیر مرد

دزدید و سرش را پایین انداخت .فکر کرد قابش را بشکند تا مدتی قاب عکس 

 پیر مرد را در کمد بگذارد و این طوری شوهرش هم ناراحت نمی شد .

او هم از نگاه معنی دار و اگاه او از عالم ارواح راحت می شد .دوباره بویی

نا آشنا از بدنش حس کرد .حس کرد دهانش مزه ی توتون می دهد .

 از روی میز پذیرایی یک موز برداشت سریع به حمام بر گشت.

روی صندلی حمام نشست و آب را در دوش زد .موز را در لگن زیر شیر

آب انداخت و شروع به گریه کرد .اشک هایش در قطره های آب که از دوش

می آمد گم می شد .موز را از لگن برداشت و پوستش را کند و در سطل کنار

 حمام روی یک تیغ انداخت .

یک گاز به موز زد و  موز را در لگن آب فروکرد .بیرون آورد و یک گاز دیگر زد و دوباره

 در لگن آب کرد .به یاد یک مستند افتاد که  از تلویزیون دیده بود .میمون هایی که

کنار رود خانه زندگی می کردند و سیب زمینی می خوردند .و در حالی که یک

سیب زمینی را  کنار رودخانه می خوردند بار ها در آب رودخانه ان را فرو

 می کردند .به موزش نگاه کرد .حس کرد چقدر کارش شبیه میمون هاست .

تازه به جا ی سیب زمینی موز می خورد .در حالی که چشمانش هنوز

 پر اشک بود ٬ لبخند زد .و فکر کرد زندگی اش پر از این لحظه های گریه

 و خنده همراه هم بوده است .به داروین فکر کرد .به معلم دینی شان که چه

 طور چندش آور اسم داروین را می گفت . . به مقنعه تا زیر سینه باید باشد .

 به نجاست غرب .به فروید درس دادنش .

به زردی کتاب تفسیر خواب فروید زیر تختشان که رویش قرص های افسردگی اش

را می گذاشت ....

پوست دستانش از بخار آب پیر شده بود .اما هنوز می خواست در حمام بماند ..

قطره های آب مانند سنگ ریزه های کوچک بر سرش می ریختند .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت توسط زینب |

من گفتم

آرام

به سرنوشتم

که روبرویم قد علم کرده بود ٬

 

زیر لب

و غمگین

من گفتم:

اوکی !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت توسط زینب |

              
               مازوخیست بودن ، نه شاخ می خواهد و نه دم .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت توسط زینب |

 

ماهی ها بی صدا می روند

از این صبح تاریک و غمگین اتاق من

شاید به فضایی روشن تر

که لحظه هایش سنگینی نکند

بر باله های ظریفشان

 

ماهی هایی که پرواز را شنا می کنند

بالای غرقه ی من

که افتاده است

 روی نمناکی انبوه لحظه های مرده .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت توسط زینب |

شهر کوچک شده است

من در بغلش جا نمی شوم

شهر فقط لب های مرا می بوسد

و دهانم در پیاده رو

مزه ی سیگار می گیرد .

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت توسط زینب |

شعر های من را فریز نکن

با سرمای چشمانت

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت توسط زینب |

من می خواهم به وطنم برگردم

وطن من گم شده است

و صدای هواپیما در هوا

در سرم پرواز می کند

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت توسط زینب |

فواره ی دردت را

در نیمه های راهش

فریاد نکن .

در اوجش

 خود فروکش می کند

بر جلبک های زندگی ات .

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت توسط زینب |